خدا جون دوست دارم بیشتر از هر کس

  همچنان سقوط می کرد و درآن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکمشد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و دراین لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
"
خدایا کمکمکن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
"
از منچه می خواهی؟ "
-
ای خدا نجاتم بده!
-
واقعاً باور داری که من می توانمتو را نجات بدهم؟
-
البته که باور دارم.
-
اگر باور داری، طنابی که بهکمرت بسته است را پاره کن!
....
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمامنیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مردهپیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفتهبود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

 

/ 0 نظر / 25 بازدید